|
|
||
|
اتاقم
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 سابقه ی دور بودن طولانی مدت از اتاقم را نداشتم. دور بودن از خوابیدن روی تخت خودم و خیال بافی کردن.چند وقتی بود نیامده بودم خانه.آنجا توی اتاقم روی تخت طبقه ی دوم می خوابم و پتویم حالا که هوا رو به گرمی رفته سر می خورد زیر و می افتد روی تخت دختر پایینی که آنقدرها هم دوست نیستیم.من آنقدرها با کی دوست هستم؟تعدادشان اندازه ی انگشت های دست است.من همیشه توی دوست پیدا کردن می لنگیدم.زندگی توی خوابگاه طور دیگریست.کوی را دوست دارم.اما ترجیح می دادم خرداد امسال تازه می شدم ۲۰ ساله..تازه اول جوانی ام بود و اینهمه عمرم نگذشته بود.به اینهمه تلخی آنهم.توی اتاقم خیال باف می شوم.رابطه ام با آدمها وصل به همین خیال بافی هاست.آنجا برای کسی وقت ندارم.سریع تصمیم می گیرم.می روم بیرون پارک سینما و کافی شاپ.برای اینکه یادم نیفتد چه تنهایم.توی اتاقم اما که هستم مرور می کنم.رابطه ها را حرف ها را.همه ی تصمیم ها طول می کشد و هیچ وقت گرفته نمی شود.ساعت اما کش می آید و هم زود می گذرد و اینجا توی غمم یک لبخندی دارم.بابت چیزهایی که مال خودم است.صاحب این اتاق من هستم.مال من است و با کسی شریک نیستم و هیچ دختری آن پایین نخوابیده.اینجا توی اتاقم لحظه های من با یک سپاس عمیق قلبی همراه است.سپاس از زنی که مادرم بود.که برایمان همه ی اینها را گذاشت ..اوضاع زن ها ٬اوضاع مادرهای ما اینجا خیلی خوب نیست و من این را دیده ام.مادر من٬ریحانه ی عزیزم٬ریحانه ی بزرگ فراموش نشدنی٬که همه در من و خواهرت و حتی توی در و دیوار این خانه هنوز دنبال تو می گردند٬ممنونم برای اینکه تو مادرم بودی٬ممنونم برای این اتاق٬برای سالهایی که بودی..
+ ساعت 23:41 نويسنده گیلدا
|
پارسال همین موقع بود.آمده بودیم تهران.برای امتحان دانشگاه آزادم.با مادرم.نگران بود که اگر آزاد تهران قبول شوم چه و چه.هوا خوب بود.خانه ی داییم بودیم.دندان مادرم درد گرفت.من سرش غر زده بودم که چرا خوب نیستی که بریم بچرخیم.فردا عروسی همان دختر داییم است.من و مادرم انگار اینجا ها بود که از هم جدا شدیم.. و رفت.می روم شیراز.چند روزی.جایت خالیه خالی مادر..
+ ساعت 17:44 نويسنده گیلدا
|
آره...
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 آدم برگرده تيکّه پاره هاشو جم کنه بدوزه به هم لاحافشون کنه بکشه سرش بخوابه ديگه هم پا نشه
از وبلاگ البرز-دیفال مستراح
+ ساعت 22:23 نويسنده گیلدا
الان دلم می خواست یکی بود باهاش حرف می زدم..
یکی نبود حتی
+ ساعت 23:43 نويسنده گیلدا
من عادت کرده ام خودم را توی قضاوت های بقیه پیدا کنم.خودم را اینطور شناختم.از توی حرف های بقیه.چیزی که هست این است که من غمگینم.نمی توانم طور دیگری باشم.نمی خواهم.نمی شود.بقیه به من می گویند عجیب.دوستهای نزدیکتر دختر خوب.دوست های خیلی نزدیک تر غمگین.این اشک هایی که می آید کم است.کاش می شد چشمهایم مثل دوش حمام بود.آب می ریخت و می ریخت.آنوقت می رفتم روی بالکن و باد اشکهایم را می برد و پخش می کرد.باورتان نمی شود توی مغزم حالا فقط اشک جمع شده.به عمرم قد نمی دهد که قطره قطره خالی شان کنم.چرا من ِ لعنتی تمام نمی شوم؟
+ ساعت 19:9 نويسنده گیلدا
نفسم گرفت از این شهر
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 عروسی دختر داییم است.چند هفته ی دیگر.دوست ندارم بروم.نمی روم.خاله ام اصرار بی مورد می کند.دست آخر می گوید که اِ تو دختر به این خوبی!!!!می خندم و می گویم که بچه خر می کنی ها!نمیام.همیشه از مادرم می پرسیدیم مامان می خوای بری عروسیش تهران؟مادرم می خواست باشد.اگر بود حتما" می رفت...اخم می کنم و چشمهایم را می بندم و به مادرم می گویم که حق نداری از من بخوای که برم.تنها.بدون تو.اولش فکر کردم که مادرم قهر است.حالا خیال می کنم که می گوید باشه.حالا که اشکهای مرا دیده...پشت نرفتن من خیلی چیزها پنهان شده .اولش علاقه ایست که به آن دخترک لوس ندارم..علاقه ای ندارم ببینم که لباس عروس را تنش کرده.ندیده برایش خوشحال ترم.نداشته هایم٬تنهایی ام کنار شاد بودن این دختر بزرگ تر می شود.می خورد توی سرم.می رود توی چشمم.من حق دارم از خودم محافظت کنم.حق دارم خودم را از بعضی آدمها دور کنم.دورو بری ها بی رحمند.با من یا بدون من دخترک عروس می شود.می رقصد و مادرش برایش کف می زند.کیک می بردو عشوه می آید و حتم دارم که حتی مرا که یک گوشه افتاده ام نمی بیند.این منم که باید تمام این مدت ببینم جای مادرم خالیست.که اگر بود برای برادر زاده اش شاد می شد.حتما" یک هدیه خوب می خرید.منم که به تنهایی هایم فکر می کنم و به اینکه حتی برای دفاع از پایان نامه ی ارشدم کسی را ندارم که آنجا باشد و به اینکه مادرم آمده توی خوابم و گفته حتما" یک روز دوباره همدیگر را خواهیم دید و با خودم فکر می کنم آن روز حتما" خیلی دور و دیر است..نه من نمی توانم آنجا باشم..برای حتی نوشتن همین چند خط چشمم سوراخ شده..
+ ساعت 0:44 نويسنده گیلدا
|
خفگی
چهارشنبه سی ام فروردین 1391 تا چند دقیقه پیش داشتم خفه می شدم.یک چیزی پریده بودم توی گلویم.نفسم در نمی آمد.آنقدر سرفه کردم تا زنده ماندم.قبل ترش دوستم را دیده بودم توی راه پله و ازش سوال می کردم که کی پروپوزالش را تصویب کرده و ادوایس می گرفتم.بعدترش٬بعد از خفگی٬از خودم می پرسم چرا همیشه سعی می کنم خودم را نجات بدهم؟مگر مردن چه عیبی دارد؟احساس خل ها را دارم.خودم را زده ام به دیوانگی.دلم برای خانه مان تنگ شده و دوست ندارم یکشنبه سر جلسه ی امتحان آن استاد نفهمم شرکت کنم.دکتر روانپزشک به من نگفت که افسرده ام.اما قرص افسرده ها را برایم تجویز کرد.با دز پایین.من فقط کمی افسردگی دارم.فقط کمی.به معده ام نساخته انگار.حالت تهوع دارم.احساس سرما می کنم.چشمهایم درد می کند.این قرص فقط دلم را تنگ تر کرده.روح درب و داغان من دنیا را خوب می شناسد.با این چیزها گول نمی خورد به گمانم.سوم مادرم که بود یک زنی از آشناها که نمی دانم که بود-چون نگاهش نکرده بودم-به من می گفت نکن اینکارو دختر با خودت.تو دیگه مامان نداری مواظبت باشه ها.
من هنوز فکر می کنم به آن زن.واقعا" چطور دلش آمد همچین حرفی را بزند؟ مامانی کجایی آب داغ و نبات و هل و زعفرون رو قاطی کنی تو یه استکان بیای تو اتاقمون و زور کنی و ببگی بخور و ما بگیم آخه چه ربطی داره مامان؟ولی بخوریم و خوب شیم.تو کجایی مامان؟
+ ساعت 19:59 نويسنده گیلدا
|
بالی اگه هست
از جنس کوهِ از رنگ خاک ُ حسرت پرواز ..
+ ساعت 2:32 نويسنده گیلدا
تو اینجا تو بهار
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 دوست دارم کوتاه بنویسم.کوتاه جواب بدهم.کوتاه باشد زندگی ام.از توی فکرهایم اما هیچ چیز کوتاهی در نمی آید.همه چیز بی اندازه کش دار و تمام نشدنی به نظر می آید.من با همه چیز تا آخر دنیا زندگی خواهم کرد٬رابطه های تمام شده هنوز با من اند.آدمهای رفته هر از گاهی بر می گردند سر جایشان و حتی خودم بر می گردم به تمام جاهایی که ترکشان کرده ام.آدم باید بلد باشد فراموش کند و بگذرد.من جمع می کنم..مادرم هم همینطور بود.
فکر می کنم در قبال سوال آدمهای جدید زندگی ام وقتی می پرسند از خانواده ات بگو چه کار کنم.چند تا راه برایم مانده؟یکی اینکه مثل بزها مات شوم.که یارو ادامه دهد و نفهمد که چرا ماتم برده.یا که بگویم خانواده و پوزخند بزنم؟یا که بگویم چقدر دلم برای این کلمه تنگ است..اما نمی شود گفت که مادرم مرده.به زبان آوردن این جمله غریبه است .گاهی ترجیح می دهم که خیال کنم مادری نداشتم هیچوقت که حالا مرده باشد... به خاطر تو ٬از وقتی برایم نوشتی بیشتر از قبل خیال می کنم که هستم.کوتاه برایم نوشتی و من درد آشنا می دانم آدمی که کوتاه می نویسد چه ها توی دلش گذشته که نشده بیشتر بگوید.من با حرف نزدن ها آشناترم..خواستی بگویی که حسم می کنی و می دانی که دلم تنگ است و توی فکرهایت هستم و ..من هم خواستم بگویم که همیشه ترا دیده ام توی خیابانها با صورت سفیدت که راه می روی و فکرت مشغول است و با خودت فکر کرده ای که گیلدا !و بعد دیگر ادامه ندادی و من از همان روزی که برایم نوشتی تصمیم گرفتم که با روزهای بهاری خوب باشم و هنوز خیلی مانده تا بهار امسال تمام شود و من تمام دلخوشی بهار ها را به تو مدیونم ..
+ ساعت 14:29 نويسنده گیلدا
|
غمگینم
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 غمگینم..چونان پیرزنی..
نه.من از این پیر زن معروف هم غمگین ترم هم پیر تر..
+ ساعت 22:24 نويسنده گیلدا
|
|
|