تبليغاتX
شاهزاده خانومی که نمی خندید

شنبه هشتم بهمن 1390

بین اینکه دختری باشم که مادرش می میرد یا اینکه مادری باشم که می میرد وقتی دخترش تنها مانده نمی دانم کدام سخت تر است.هر دو شاید.دومی سخت تر انگار..
+ ساعت 16:14 نويسنده گیلدا |

سه شنبه چهارم بهمن 1390

اگه کسی روانپزشک خوب می شناسه معرفی کنه
+ ساعت 11:33 نويسنده گیلدا |

امروز خیلی غم انگیز بود.خیال می کنم آمده بودی نشسته بودی روی سنگت و نگاه می کردی که بلاخره شد.که بلاخره ما باختیم و تو مردی.که بلاخره همه می گویند وقتی که مامانت زنده بود.خیال می کنم امروز درامده بودی دستت رو گذاشته بودی زیر چانه ات و فکر می کردی که یک روزی زنده بودی ها..که زنده که بودی ماها بچه هایت بودیم..امروز باد می آمد شال گردن من توی هوا تکان می خورد برف ها را از روی سنگت پاک کردم و فکر کردم که با خودت حتما" گفتی که چه خوب شد که آمدی دختر..امروز باد که آمد حس می کردم همان اطرافی..می دیدم که داری دور و بر سنگ خودت راه می روی و شبیه جوانی هایت شده بودی..شبیه حالای من شاید.مثل حالای من غمگین و فکر می کردی که زندگیت چه بی موقع تمام شد..دلم سوخت که وقتی برف می بارید تنها توی سرما مانده بودی.دلم سوخت که ماها توی سرما مانده ایم ..تمام دو شب را توی خوابم بودی.می دانم چرا.باشه.بهت قول دادم.آرام بگیر مادر.

+ ساعت 16:37 نويسنده گیلدا |

شنبه بیست و چهارم دی 1390

من می دونستم داری می میری.اما باور نکرده بودم.می گفتم حالا که هستی.حتی روزایی که خیلی حالت بد بود.می دونستم که مادر دارم..مریضه که باشه.حرف نمی زنه که نمی زنه.به قول نادر جدایی٬من که می دونم مادرمه.رفتم برات خامه شکلاتی خریدم.خوردی.آخریش رو نصفه خوردی.گذاشتیمش تو یخچال.صبح فردا بیدار نشدی بقیه اش رو بخوری..ماسید همون جا.مثل ما

اون روزی که پاشدی گفتی من دارم می میرماااا ...چی بهت گذشته بود؟تو چی کشیدی..

خندم می گیره.دوس دارم دراز بکشم رو زمین غل بخورم بخندم.از این ور برم اون ور همینجور غل بخورم بخندم..بمیرم از خنده..هر کی ازم پرسید چرا می خندی بگم تو باورت می شه مامانه من مرده باشه؟یعنی این منم که مادرم مرده؟این منم که اینطور مفلوکم؟از کی این قصه شروع شد؟کی قراره تموم شه؟

+ ساعت 2:44 نويسنده گیلدا

مادر خوشرنگ

شنبه دهم دی 1390

زمستان شده.اگر بودی پالتوی زرشکی ات را تنت می کردی با آن چکمه ی قهوه ای که من همیشه می گفتم نپوشش خوشم نمی یاد..می آمدم به گونه ات رژ گونه ام را سرسری می کشیدم و تو توی چشمهای خودت را سیاه می کردی.به لب های کوچکت رژ زرشکی می زدی و می رفتیم تا قدم بزنیم یا شاید که حالش را نداشتی با ماشین می رفتیم و توی مسیر حتما به من غر می زدی که بد رانندگی می کنم..اگر بودی تلت را می زدی و دراز می کشیدی جلوی تلویزیون و به بی مزه ترین طنزها می خندیدی و از نیمرخ خندانت روز ما ساخته می شد که چه زیبا می خندی.تو مادری بودی با رژ لب زرشکی..مادری با دندان های صاف و سفید..با چشمهای کوچک عروسکی..اینها را از تو یادم مانده.که قشنگ می خندیدی که مادر ما بودی توی روزهای سخت ..

اولین بار است که نبودن را اینطور بی رحم از نزدیک دیده ام.نبودنی که نبودن است اینطور نیست که گوشی را برداری و منتظر باشی یا که بروی یک گوشه کمین کنی تا نبودن را بود کنی حتی از راه دور..

چقدر با هم توی مطب دکتر منتظر ماندیم.توی صف های طولانی نشستیم..شکلات خوردیم تا فشارمان نیفتد..رفتیم و امیدوار آمدیم بیرون.تلفن را بر می داشتی خبر می دادی که دکتر گفته که خوب است..که دکتر گه ترین آدم روی زمین است فقط چون همه ی واقعیت ها را می داند.

آخرین بار وقتی از مطب دکتر بر گشتیم تو گریه کردی.دو روز بعدش گفتی که می خواهی سنگت سفید باشد.که شمع سیاه نگذاریم.گریه کردی و من آمدم تا اشک هایت را پاک کنم اما تو گفتی که اشک هایت خشک شده.گریه ی بی اشکت آخرین گریه ای بود که ما از تو دیدیم.آخرین نهاری که خوردی روی مبلت بود.کباب گرفتیم و تو با اشتها خوردی.صورتت شبیه آدمهایی که دوست دارند بمیرند نبود..خوشحال بودم که خوب می خوری..

من از خودم راضی نیستم.خودم را دوست ندارم نه چون پرفکت نیستم.چون فکر می کنم باید طور دیگه ای می شدم.جور دیگری زندگی می کردم و چیزهای دیگری خاطراتم می شدند.قیافه ی خودم را یادم هست وقتی جواب های نا امید کننده ی آزمایشگاه را نگاه می کردم.صورت غمزده ی مادرم را هم.صورت آسوده خاطرش را وقتی دیگر نفس نمی کشید.خودم را که داد می زدم مامان.قیافه ی موذی همسایه ها.برادرم که سرش را می کوبید به لبه ی تخت.فرشی که مادرم را گذاشتند تویش و بردند..من پر از خاطرات بدم.پر ازجاهای خالی پر نا شدنی..دوست دارم بروم بالای یک بلندی دست هایم را باز کنم از هم و چشمهایم را ببندم روی یک مسیر باریک راه بروم.اشک هم نریزم و نریزم و نریزم.

+ ساعت 2:34 نويسنده گیلدا |

ساز دهنی

دوشنبه پنجم دی 1390

به محض اینکه یک روز بیکار می شود و توی خوابگاه می مانم دوباره بهم می ریزم.یعنی که بهم ریخته تر می شوم..امروز یاد این افتاده بودم که مادرم چه به زور چشمهایش را برای دیدن ما باز می کرد..مدام به این فکر می کنم که یعنی باور کرده بودم که مادرم دارد می میرد؟آن روزها آرام بودم اما.می خواستم که کارهایم را خوب انجام بدهم.نمی خواستم جلویش قیافه ی زار داشته باشم.گیرم که چشمهایش به زور باز می شد..نمی دانم می دید؟می دید..مادرم ما را میدید.

من موجود کوچکی هستم.مثل ماهی لجن خوار مثلا".دقیقا" همان ذات را دارم.قیافه ام بهتر است فقط.مثل این ماهی خرفتم.یک گوشه کز می کنم لجن می خورم.مال حالا نیست.من از اولش همینطور بودم..عرضه ی کارهای بزرگ را ندارم.کارهای بزرگ مثل وا دادن.مثل رها کردن.مثل ازاد بودن.من همیشه توی خودم بودم.همیشه با خودم سرگرم بودم.می توانستم شیطنت کنم.دنیا را به آتش بکشم.اما خوب بودنم را توی اینها ندیدم.توی هیچ چیز دیگه ای هم ندیدم.هیچ وقت هیچ چیزی حال مرا خوب نکرد.درس خواندنم لجن کاری بود و هست.دوستی هایم.دشمنی هایم.من حتی دختر بدرد بخوری نبودم.من برای مراسم های مادرم نتوانستم گریه کنم.من فقط روی تختم دراز کشیدم.دوست دارم فقط همانجا لم بدهم و از دنیا ببرم.اما عرضه اش را ندارم.برای همین است که فردا ارائه دارم .من همه ی عمرم را یک مشت لجن دور خودم جمع کردم و حالا تویش نشسته ام و با چشمهای گرد شده منتظرم که شاید یک روز عصیان کنم.

+ ساعت 17:32 نويسنده گیلدا |

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390

مامان

فردا دارم می یام خونه

نگو نیستی

 

+ ساعت 21:33 نويسنده گیلدا |

شب های دور از تو

شنبه بیست و ششم آذر 1390

اصلا صحبت از دلتنگی نباشد.صحبت از یک آینده ی نا معلوم هم نیست.صحبت از تنها ماندن و چه کنم ها نیست.داغ من عکس چند ماه پیشت است.که حالا توی قاب عکس نشسته و شمع هایی که دورش روشن مانده..گلهایی که از سر مزارت برداشتم تا نگهشان دارم.که بخشکانمشان درست مثل خودم.با چه نیرویی لبخند می زدی گونه هایت هنوز گل می انداخت آن روزها.برجسته بود مثل زیبا ترین ها....شب یلدا.می شنوم این روزها.چه بیزارم از این شب نکبت.چه خاطره هایی دارم از این دراز ترین و سیاه ترین.خدایا !چه از تو بیزارم.دوست دارم سرتاسرت را لجن مال کنم.مادر من روی این مبل دراز می کشید نه به تو کاری داشت نه به هیچ کس دیگر.. از این گورستانی که برای زنده ها درست کردی چه چیزی کم می شد اگر مادرم هنوز بود؟خود نفهمت یعنی نمی دانستی که ما به وجودش احتیاج داریم؟که ما تنهاییم.خود خرت نمی دانی چه بلاهایی سر ما آورده بودی؟توی آن سالهای نکبتی که گذشت؟آخ کاشکی که دستم به تو می رسید ..من فقط دلم می سوزد.برای آن همه امیدی که ته دل مادرم بود.ته دل همه مان بود..من برای دل مادرم برای صورتش برای چشمهای ملتمسش برای تمام قدرتی که داشت تا آخرین لحظه..دلم می سوزد.
+ ساعت 1:34 نويسنده گیلدا |

مرگ می بارد

دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

delam nemikhast mian termo bad bedam,pas khoondam.ama bad dadam.kheili.zooram mioomad fek konam sare emtehan.hich didi rajebe inke chera oonja boodam nadashtam.ye hale badi daram.gijo gongam.nafahm shodam.ghol dadam kare daftaro farda amade konam  naghsheharo bfrestam.ama yadam raft.hala ham ke yadam oomad khob be fekresh hastam.ama hich kariam bar nemiad az dastam..midoonid,ye khala.ye bi gheydi,mikham khodamo azab bedam oonghadri ke be rooze siah bioftam.oftadam?are oftadam.kheili badtar az ina..mikham viroon sham mikham bepasham az ham..doostam sms midan chehelom keye?bayad javab bedam?doost?hame mikhan badbakhtie adamo bebinan.are hame bayad bian tamasha konan jam shan doram etelaat jam konan ..are ina baba nadaran,ina kheili bicharan..bale.hargez kasi ingoone faji be koshtane khod bar nakhast ke man be zendegi neshasteam

+ ساعت 1:5 نويسنده گیلدا |

رنج نامه

جمعه هجدهم آذر 1390

zendegi kardan bi to sakht ast khob.niaz be tozih nadarad ke chera.yek vaght hayi fekr mikonam kash vaghti bache boodam in etefagh mioftad.an vaghthayi ke mishod bavar kard madarha ke mimirand sar az aseman dar miavarnd.kash vaghti bache boodam maro vel karde boodio rafte boodi.kash khabarat ra nadashtam kash nemididam in rooz haye akhar cheshmhayat ra ba che talashi baraye didane ma baz mikardi..inke bavar konam ke digar nisti barayam az naboodanat sakht tar ast.chon digar az ranj keshidan nemitarsam..yad gereftam chetor kenare dardhayam bi seda zendegi konam..bavar kardan ra ama na.

horoofe farsi nadaram:p.n

+ ساعت 12:22 نويسنده گیلدا |